Omid سايت شخصي  اميد

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : به يادگارتاريخ : 23 August 2007   شماره : 2

بي کلام  

omidgp

 

الهي توفيقم ده که بيش از طلب همدردي ، همدردي کنم .
پيش از آنکه مرا بفهمند ، ديگران را درک کنم .
پيش از آنکه دوستم بدارند ، دوست بدارم .
زيرا در عطا کردن است که مي ستانيم و در بخشيدن است ،
که بخشيده مي شويم ودر مردن است ، که حيات ابدي مي يابيم

سلام به همه دوستان عزيزم

 

مجال سخن نيست !  

باشد براي فردا ! فردايي كه خواهد آمد !!

 

چرا نمي نويسم راستش را بخواهيد نمي دانم! دستم به نوشتن نمي رود مي آيم،

 

 سر مي زنم و دستي مي کشم به قالب وب... اما دستم به نوشتن نمي رود..

 

آن قدر تودلم سؤالِ بي جواب. و جواب داده نشده دارم که مردد شده ام مانده ام ميان ماندن و رفتن

 

من اين جا چه مي کنم؟

 

چه بودست مراد وي ازين ساختنم؟

 

و از چه سبب ساخت مرا؟

 

مي داني چرا اين قدر اين دنياي اينترنت شلوغ شده؟

 

اصلا چرا به نوشتن در اين جا روي آورده ايم؟

 

اگر از من مي پرسي؟

 

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم... از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم

 

حالا که فکر مي کنم، مي بينم واقعا اين جا برايم شده: مثل يک پناهگاه مي داني

 

 انسان ذاتا به دنبال يکي ازين چيزهاست

 

يا قدرت، يا ثروت، يا شهرت، يا شهوت...

 

گاهي هم يک نفر پيدا مي شود که برود به دنبال حقيقت...

 

البته اين ره خلوت ترين راه هاست!

 

به قول مولانا

 

راهي که عامه مردم نمي روند، راه عاشقان و سالکان است که بسيار خلوت است

 

زيرا روندگانش بسيار اندک است

 

اما! نوشتن در اينجا غير ازگرفتن وقت چيزي به من نمي دهد

 

نه قدرتي، نه ثروتي، نه شهرتي و نه ارضاي شهوتي... و نه پاسخ به جواب پرسشي!

 

شب ها کارم شده: پناه بردن به جهان سايبر و مَجاز، از شر جهاني که در روز مي بينم...

 

جهان و دنيايي که وحشي است و بي رحم...

 

کدر است و تيره و تار،...

 

 مات است و مکدر و مبهم،...

 

دروغ است وفريب و نيرنگ،... حيله است و مکر و ريا،... خشم است و خشونت و قتل،...

 

دنياي لبريز از خودخواهي، خودپسندي، خودبيني،...

 

کج فهمي و سوء تفاهم... بد گماني و بد دلي...

 

دنيايي که دقيقا برعکس، خلاف و متضاد گفته و رهنمود و رهنمونهاست.

 

دنياي اين چنين سياه؟ کجا سراغ غير از اين داري؟...

 

اگر دنيا اين چنين است، پس واي به حال جهنم!...

 

من اين جا بس دلم تنگ است.


و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است.


بيا ره توشه بر داريم،... قدم در راه بي برگشت بگذاريم
.


ببينيم آسمان «هر کجا» آيا همين رنگ است؟

 

بـــارهـا گفته‌ام و بـــار دگر مي گويم... که من دل شده اين ره نه بخود مي پويم


در پس آيينه طوطي صفتم داشته اي... آنچه اســـــتـاد ازل گفت بگو، مي گويم

 

خنده و گريه عشاق ز جايي دگر ست... مي سرايم به شب و وقت سحر مي مويم

       ------------------------------------------------------        

به يادگار براي کسي که نه!
براي به يادگار ماندن براي روزهاي نيامده ي فردا مي نويسم
تا يادم نرود آنچه که بودم.
چيزي نيست جز دل نوشت هاي من.

سلام ،
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نويسنده معروف يک کلوخ تيپا خورده
، من  فقط يه آدمم ،
يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه
و گاهي هم زيادي مغرور ،
آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !!
کاش خداي اون بالاها آدمايي رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن  ، به يه چيز بخندن ، به يه چيز اشک بريزن  ،
و فهم و ادب و ايمان چاشني صداقت کلامشون باشه .
به همون خداي آسمونا
اينا شعر نيست شعار نيست لااقل براي من نيست
اينا از عمق وجود م بلند ميشه

حرف دل
زماني کودکي را فهميديم که بزرگ شده بوديم
                   

و حرف را زماني درک کرديم که  جز دروغ چيز ديگري براي گفتن نداشتيم ...

 

   

چرا تنهايي؟

 اين سوالي که بي جوابي برام مونده ...

 آره تنهاترينم...

چرا؟

خودت بهتر ميدوني ولي نميگي...

 ولي من ميگم تا همه بدونن که هنوزم با همه بي وفايهات دوستت دارم...

 من تنها شدم چون عشقم پاک بود...

 من تنها شدم چون دل ساده و زلالم در دستاي تو بود...

 ولي تو چي باوفا؟

 

 به خدا در پس سختي اين روزها وشبهاي نفرين شده برام هنوزم دلم نمياد از گل نازکتر بهت بگم...

 دلم نمياد...

 آخه تو مقدس ترين الهه ي دوراني...

 من دوست نداشتم تو را با کسي ديگه تقسيم کنم...

 ولي ناخواسته تقسيم شدي...

غم وغصه هايت براي من موند و در وجودم ضرب شدن...

ولي شاديها و قصه هايت هم مال ديگرون  شد...

فداي سرت...

 فداي يک ترنم دلنشينت...

 فداي يک نگاه غريبت...

 ديوونه تا کي من بسوزم به پات...؟

مهربان تر

من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر

 باشد و از من براي تو مهربان تر

من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از

هزار فرسخ دور :در خشم، در مهرباني، در دلتنگي

و در هزار همهمه ي دنيا يکه و تنها بشناسد.

من تو را سخاوتمندانه به کسي مي دهم که از آفتابگردان و

 تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل

معصوم را بداند و ترنم دلپذير هر آهنگ ،

هر نجواي کوچک برايش يک خاطره مشترک باشد.

او بايد  از رنگين کمان چشمان تو تشخيص بدهد که

 امروز هواي دلت آفتابي ست يا آن دلي که

من برايش مي ميرم سرد و باراني ست....

 اي بهانه زنده بودنم! من تو را سخاوتمندانه به کسي هديه مي دهم

 که قلبش بعد از هر بار ديدن تو ،

باز هم به ديوانگي و بي پروائي اولين نگاه تو بتپد ....

 همان طور عاشق ، همان مبهوت......

  با آن وقار بي مثال.......

   کسي پيدا خواهد شد؟

 از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر!

تو را سخاوتمندانه با دنيايي حسرت خواهم بخشيد و او را که از

من عاشق تر است

    هزار بار خواهم بوسيد....

يک بار بگذار بي ادعا اقرار کنم که دلم برايت تنگ مي شود....

وقتي دوري از من ، من به آرزوهاي خفته ام مي انديشم...

به فرسنگها فاصله بين من و تو، به آينده و امروز.....

باز کن پنجره را .......خواهي ديد که پرنده ، آسمان باراني را مي فهمد.

 

 

به نام آفريننده عشق

ميگن عاشق شدن در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن

ولي قطره که هم جنس درياست تو دريا غرق نميشه بلکه با دريا يکي ميشه پس عاشق شدن يکي شدن است

حتي انسان هم ميتونه در چيزي غير از ماده با دريا يکي بشه

پس بياييد هميشه عاشق باشيم

  

    ارسال نظر ( 50 )!
موضوع : كاش با من سخن می گفتی تاريخ : 16 June 2007   شماره : 1

 

 پخش زنده شبکه های تلوزیون ایران

              راديو موزيک   

 چگونه مي توانيد شوهري ايده آل باشيد؟

 
 
 
 

 

دنبال خودم می گشتم تو را یافتم
 

سلام  كردم   و   گفتي  " سلام اينجا نه! "

دو كلمه حرف نگفتم   كه  گفتي   آقا نه! 

حضور   سبز   دلت   گرچه   با   من   بود

ولي   زبان   تو   مي گفت  نه  حالا   نه ! 

دلم   براي    دلت   داشت     حرف  مي زد

تو  ، آری ......اما...که......،   نه!

همين كه    خواستم     گذر    كنم  از   شب

جواب   تو   آري  ،  ولي  كه  نه نه نه! 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

كاش با من سخن می گفتی تا دیگر با خود سخن نگویم
 
كاش دوستم داشتی تا با بودنت تنهایی را احساس نمی كردم
 
كاش مرا می فهمیدی تا مجبور نباشم تمام غصه ها و دردهایم را به تنهایی
 
 بر دوش خسته ام بنویسم
 
كاش فرداهای دیگر خبر آمدنت را بر تمامی وجودم بشویند
 
كاش می شدكه تمام رازهای نهفته در دلم را باز گویم
 
افسوس كه زبانم از گفتن آن
 
روی بر می گرداند
 
كاش می شد كه همه سكوتها در هم می شكست
 
و هیچ كس در هیچ كجا تنها نمی ماند
 
كاش همه قرارها بسته می شد و تمام بی قراریها از بین می رفت
 
 وهیچ حسی برای تنها ماندن نبود
 
كاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست
 
كاش در این زمانه غم انسان بازیچه دست دیگران نمی شد و در هم نمی شكست
 
كاش تمام آدمهای دنیا و عشقها ی لبریز از آنها جز واقعیت چیزه دیگری نبود
 
كاش اگر به كسی محبتی نثار می كردم آن را درست پاسخ می داد
 
كاش تمام دروغها از جام پاك عشق دور می گشت
 
كاش عشق در نقطه ای از دل باقی می ماند كه صداقت در آن ریشه كرده است
 
كاش لحظه ها برای ما بود و ما برای لحظه ها آهنگ عشق می ساختیم
 
كاش تمام دوست داشتنها از عشق بود و تمام كتابهای دنیا از دوستی ها می نوشتند
 
كاش تمام قلمها وقتی به دست گرفته می شدند نام تو را می نوشتند
 
كاش تو برای من بودی افسوس كه .......
 
كاش همیشه پاییز بود ومن از صدای خش خش برگها متوجه آمدنت می شدم
 
كاش همیشه غروب تو را برای من می آورد و با بودن تو به پایان می رسید
 
كاش رفتن نبود وهمیشه تو می آمدی
 
كاش می توانستم سر بر شانه های خسته ات بنهم
 
 و آنقدر گریه كنم كه در آغوشت بمیرم
 
كاش سرنوشتمان طوری بود كه ما همیشه كنار یكدیگر باشیم
 
كاش همیشه به یادم بودی و می ماندی
 
كاش دوری نبود وفاصله ها آنقدر كم بود ،
 
 ودیگر نیازی به دلتنگ شدن وجود نداشت
 
كاش بودی وتمامی شعرهایم را به تو تقدیم می كردم
 
كا ش مانند آب زود گذر نبودی واین گونه از عشقمان نمی گذشتی
 
كاش لحظه های با تو بودن اینقدر زود نمی گذشت
 
 و كاش همیشه تكرار آن روزها برایم مجسم می شد
 
كاش اینگونه در قلبم جای نگرفته بودی كه نتوانم فراموشت كنم
 
كاش آنقدر مهربان نبودی كه مهرت بر دلم بنشیند
 
كاش دستهایم تو را نمی خواند و اشكهایم برایت نمی ریخت
 
كاش پاییز و برگهای رنگارنگش كه بوی تو را برایم می دهد رفتنی نبود
 
كاش صدایم از اوج سكوت دل تو عشق را طلب نمی كرد
 
كاش هر از گاهی می آمدی و من به شوق دیدنت پنجره را باز می گذاشتیم
 
كاش همیشه شب بود و تاریكی همه جا را می گرفت
 
و من در اتاقم تنها بودم واشك می ریختم تنها برای تو
 
كاش هیچ گاه ما بار سفر را برای رفتن نمی بستیم
 
كاش نبودنت ورفتنت اینگونه مرا آزار نمی داد
 
كاش پنجره ای وجود داشت كه از آن به خوشبختی بنگریم
 
كاش برای همیشه یاد نگاهم در خاطرت سپرده می شد
 
كاش بی وفایی نبود و وفا اولین چیزی بود كه انسان
 
 در ذهن و خاطر خود پرورش می داد
 
كاش جدایی نبود و فاصله های وابسته به آن وجود نداشت
 
كاش مادرها ماندنی بودند وهیچ وقت نمی رفتند
 
كاش چیزی به اسم غم را یاد نمی گرفتیم
 
كاش باران همیشه بود و می بارید تا بوی تو را احساس كنم
 
كاش هیچ چیزی پایان نمی یافت پایان برایم بسیار غم انگیز بود
 
كاش شمع نمی سوخت وپروانه ها تنها نمی ماند
 
كاش تمام آرزوها دست یافتنی بودند
 
و در آخر كاش تمام كاشهایم برا آورده می شد .

 

حسودیم میشه به اونی که فاصله اش با تو فقط یک نفسه

امشب هم دلم سخت تر از همیشه گرفته

می خوام یه دل سیر بشینم وباهات حرف بزنم .....

کاش بودی ومیدیدی که  با تمام وجود حست می کنم

حس با تو  و در کنار تو بودن حال که نیستی درد دلم را اینجا زمزمه میکنم 

دوست دارم با تمام وجودم روزهای خالی عمر را از تو لبریز کنم ...

 دلم می خواد امشب خوابتو ببینم

نمیدانی که چقدر دلتنگ تو هستم

                                                                                                                 پنجشنبه 10 آبان 1386

............

 باید  بدونیم که تا حالا هیچ کسی تو کل تاریخ نتونسته با کلمات اون چیزی رو که ته  دلش

هست رو بیان کنه چه طور ممکنه یه دنیا حسو با چند تا کلمه بیان کرد من که میگم گفتنه دوست دارم

 جرات نمی خواد نشون دادن و پاش وایسادن جرات و جسارت می خواد 

می دونی تقصیره دهخدا نیست اون بنده خدا هم هر چی سعی کرد دوست داشتنشو با الفاظ نشون بده

دید نه این کاره دله نه لفظ بگذریم اینم یه نظره  و نظر هر کس برای خودش محترمه اما

 تو عزیزم تو که همه اینا رو می دونی پس یه سبد به مساحت تموم دنیا از اون حسای ناب

دوست داشتن تقدیم تو بهترینم ....  وحالا میخوام تو گوش قاصدک عشق یه آرزو کنم و بفرستمش

پیشه خدا امیدوارم دوست داشتنه من و تو به اندازه محیط مدار زمین طولانی

 باشه..!!


web stats
    ارسال نظر ( 3 )!

1


Copyright 2005 Cloob.Com, All right reserved.